X
تبلیغات
آه ...


























آه ...

با دست های مسافر تو

زائر شدم ...

با چشم های تو

طواف می کنم

فاصله ها را

...

پ.ن: طواف لحظه ها ی بی ...

با ...

نوشته شده در 92/02/07ساعت توسط ساحل نشین|

معرق دستانت
خط های مورب مایل به ناز
تعریق نمک در کالبد اچ دو ٱ
موسیقی کشش تار های عضلات هماهنگ به سان پیانو
نرمش پر عقاب ِ طاووس نشان
مست عطر نرگس های شیراز..
از بر بخوانی ۱۴ روایت خط به خط را..بی عشق اگر 
عشق بدادت نخواهد رسید لابد؛
دست...بر دست
مست
هر آنچه هست...
دست...
نوشته شده در 92/01/15ساعت توسط ساحل نشین|

چشمان بسته من
دستان باز تو را میطلبد...
سالی که سال دستان توست
سالی که نکوست...

پ.ن:
آدمی 
من
تو...

نوشته شده در 92/01/15ساعت توسط ساحل نشین|

روزی  میروم شیراز
و حافظ را به تهران می آورم و
باهم می رویم دفتر آقای قالیباف؛
بلکه سرو سامانی به این جملات بیلبوردهای فرهنگی شهر بدهیم...
کودکستانی است شهرمان این ایام...
نوشته شده در 92/01/15ساعت توسط ساحل نشین|

از شما چه پنهان
طبیبی که زیاد به مرگ فکر می کند،
...
همان بهتر که برود گوشه قبرستان و برای مسافران دیار باقی
گواهی فوت صادر کند...

پ.ن:
این روز ها هر چیزی مرا یاد مرگ می اندازد
اگر پی شنیدن بهار 
به سراغم می آیید؛
شب و جاده و داریوش و سیگار و...هق هق
یادتان نرود... 
نوشته شده در 92/01/15ساعت توسط ساحل نشین|

درختان لباس شکوفه بر تن کرده اند
بچه ها عیدی هاشان را صدبار شمرده اند
بزرگترها هم دید و بازدیدهاشان را به روال سالهای قبل...

تو اما
انار پاییزی من
هنوز
برای بهاری شدن بهانه میگیری؛
من چگونه بهار را باور کنم؟!
نوشته شده در 92/01/14ساعت توسط ساحل نشین|

درد، درد..
دو تا مرد
زن و خدا و دو دست
کبود و نازک و سرد...
درد..
درد، سکوت و زمین
یه قطره اشک و...
همین
درد..
درد و لبخند  و امید
تیغ اصلاحی که به وقت.
شاهرگت رو نبرید.
درد.
درد، درد...

نوشته شده در 92/01/12ساعت توسط ساحل نشین|

سرنوشت
را هیچکس، از بر نوشت؟!

پ.ن:
هیچ کس را خواب دیدم
بر سر دوراهی سعادت آباد
فال ورق می گرفت...
نوشته شده در 92/01/11ساعت توسط ساحل نشین|

گفت:
من از عشق بارون به دریا زدم...
گفتمش:
-

سالها  گذشت و نگفتمش؛
قطره ها از عشق دریا به آسمان بر شدند
در عشق ، گریبان دریده و ز ابر
فرو چکییدند...باران،  باران...

نوشته شده در 92/01/10ساعت توسط ساحل نشین|

آدم ها.
. نقطه
زمین.
به شکل بی رحمانه ای گرد است!
پس.............
پل های پشت سرتان را خراب ............ن.ک.ن. ید.
نوشته شده در 92/01/10ساعت توسط ساحل نشین|

آدم ها گاه لباس پروانه میپوشند
گاه شاخک یک زرافه را بر سر می گذارند
و گاه شوفر یک تاکسی نارنجی می شوند...
در حوض نقاشی.
آدم ها می روند و می آیند
و گم میشوند
ازپس زمینه ی دفتر نقاشی...
آدم ها یادشان می رود
زندگی تنها یک بازی است
و دنیا فقط ...یک حوض نقاشی!

پ.ن:
تقدیم به کارگردان و بازیگران فیلم قابل تامل حوض نقاشی
نوشته شده در 92/01/09ساعت توسط ساحل نشین|

همیشه از بودن هایم
کم گذاشته ام...
و نبودن هایم را زیادی بخشیده ام به دیگران...

پ.ن:
می فهمم؛
..
نوشته شده در 92/01/08ساعت توسط ساحل نشین|

در این زمین گرد سرگردان
سرگردان پرسیدم
چند قدم مانده به تو...؟
نوشته شده در 92/01/04ساعت توسط ساحل نشین|

بید 
با آن دستان خمیده
آویخت با تن مجنون تیشه فروش
بی عشق
بی لیلا
بی فرهاد ِ شیرین کُش
بی...

بید زد
به خاطره ی  بی خاطر خسرو  و عشق زمینی اش
در قبری که
ملتی بی درد خوا  بید
بی فرهاد
بی شیرین
بی ایمان...
نوشته شده در 92/01/04ساعت توسط ساحل نشین|

بیدِ ایمان
دیروز گیسوانش را  
به کودکی بخشید؛
درختی
دلی
دستی
چشمی
ایمانی...
نوشته شده در 92/01/04ساعت توسط ساحل نشین|